
![]()


گـاهــﮯ نـدانـسـتـﮧ از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت مــیـکـنـﮯ
آنــقـدر بـزرگ کـﮧ از دســت ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر نـمـﮯ آیـد
![]()



گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها
حسرت ها را می شمارم
و باختن ها
وصدای شکستن را
... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم
وکدام خواهش را نشنیدم
وبه کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگــــــــــــــــم



می گوید: کلمات گـــــــــــاهی بار معنایی خود را از دست می دهند ...
این روزها " دوستـــــت دارم " ها دیگر قلــــــب کســـی را به تپش وا نمیدارد !
و گونه کسی را سرخ نمیکند !



گنجشک ها گرسنه اند
دید میزنند ایوان خانه را…
باشد سفره ای تکانده شود…
دید می زنم
ایوان چشم هایت را
شاید نگاهی بتکانی….




گاهی وقتها دلت میخواهد با یکی مهربان باشی..
دوستش بداری و برایش چای بریزی …
گاهی وقتها، دلت میخواهد یکی را صدا کنی..
بگویی سلام، می آیی قدم بزنیم؟
گاهی وقتها دلت میخواهد یکی را ببینی
شب بروی خانه بنشینی، فکر کنی و کمی برایش بنویسی …
گاهی وقتها، آدم چه چیزهای سادهای را ندارد…
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۴ساعت 19:15  توسط هادی شاهمرادی |
کلاس عشق...ما را در سایت کلاس عشق دنبال میکنید
برچسب: نوشته, نویسنده: بازدید: 177